سلام
دیر اومدم! میدونم!![]()
توی این فکرم که چرا من که اون همه ادعام میشد که بین خودم ودیگری... زندگی خودم ودیگری...بچه خودم ودیگری...خونه خودم ودیگری...مال خودم ودیگری...فرقی نمیزارم...حالا چرا شدم این؟؟؟چرا فقط میگم من؟ چرا بین من ودیگری فرق میزارم؟
مامان این روزهارو پیش بینی کرده بود:( صبر کن بری سر زندگی خودت..)
میم ونونی که سالها ترجیع بند همه حرفهام هست، همش سروته یه روح چرک وپر از لک هست که افسار به گردنم انداخته وهرجا بخواد منو میکشه... مقاومت من بی دست وپا بی فایده ست...مگه اینکه منو به میخی، ستونی، تیری، چیزی بندم کنی. من که میگم سیب سرخ حوا یا گندم یا انگور یا هرچی بود ،فقط بهونه بود من لیاقت بهشت رو نداشتم...حالا بهت حق میدم بهم بخندی، حالا که تو روز روشن پیدات نمیکنم و چراغ قوه روشن میکنم! هیهات میکنم که کجایی!راه درست کدومه!چرا منو رها کردی!
بهت حق میدم !چون اگه آدم بودم اینکارو نمی کردم.
کاری ندارم خلقت انسان یکباره بود یا تدریجی از گل ساخته شده یا از... حرف بابابزرگ که خدا رحمتش کنه یادم میاد که میگفت:(ملا شدن چه آسان، آدم شدن محال است) حالا شاید ذاتم تخسه که میخوام اونچه محاله بشم وروزی روبروی سنگ قبرش بیایستم وبگم: دیدی شد؟ دیدی تونستم؟هر چند میدونم شدنی نیست، یا حداقل از توان من خارجه... اینکه میگم میخوام آدم باشم زیادی بزرگه، حتی قدم گذاشتن توی این راه هم از اون لقمه هایی هست که اندازه دهن من یکی نیست...فقط اینهارو نوشتم که یادم بمونه ...
انگار که این (من) که باید توی بهشت بود به بهانه یه سیب یا انگور یا گندم اومده به سفر توی این دنیا و حالا ما در حال بازگشتیم نمیدونم به خونه راهم میدن یا نه؟؟؟نمیدونم میتونم رهرو راه آدم شدن باشم یا نه؟؟؟
اینهارو نوشتم که یادم بمونه ...
نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه بیست و نهم تیر 1388 ساعت 0:5 موضوع | لینک ثابت
سلام
عید نوروز رو به همه دوستهای خوبم تبریک میگم.امیدوارم سال خوبی داشته باشید. لحظه سال تحویل برای همتون دعا میکنم شما هم برام دعا کنید...
نوشته شده توسط دنیا در جمعه سی ام اسفند 1387 ساعت 13:50 موضوع | لینک ثابت
سلام نمیدونم خبر جدید دستگیری بهائیون رو شنیدین یا نه. راست ودروغ پای خودشون.اما رسانه های خارجی خوب جبهه ای گرفتند. اونها ادعا میکنند که دولت ایران داره همه بهائی ها رو از کشور جمع میکنه واین کارو بر ضد حقوق بشر میدونند.اما دولت ایران ادعا میکنه که اون افرادی که دستگیر شدند به اتهام جاسوسی وتبلیغ دینشون در داخل کشور در بازداشت هستند نه به خاطر بهائی بودنشون
اما اگه یه کم فکر کنیم می بینیم که این حرف غیر منطقی هست چون تعداد بهائیون در داخل کشور حدود سیصدوپنجاه هزار نفر هست پس چرا دولت ایران فقط حدود سی نفر رو دستگیر کرده.ظواهر نشون میده که هیچ تبعیضی در کار نیست. کشور ایران یک کشور اسلامی هست وطبیعیه که که در مقابل تبلیغ دین اونها بیایسته چون پذیرش این دین در داخل کشور یعنی تردید در بعضی از ارکان دین اسلام.بهائیت با دین اسلام کاملا منافات داره. اتهام جاسوسی هم که مسلمان و بهائی یا مسیحی نمیشناسه. جرم سنگینیه وبه صلاح مملکت هست که پیگیری بشه.....راست ودروغ پای خودشون امیدوارم حرف رسانه های خارجی دروغ باشه تا به تعبیر خودشون هلوکاست جدید در ایران ایجاد نشه.
به نظر شما حرف کدومشون درسته؟؟؟؟؟
نوشته شده توسط دنیا در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 ساعت 17:10 موضوع | لینک ثابت
لئوناردو داوينچي به هنگام کشيدن تابلوي شام آخر، دچار مشکل بزرگي شد. او ميبايست نيکي را به شکل ((عيسي)) و بدي را به شکل ((يهودا )) يکي از ياران عيسي که هنگام شام تصميم گرفت به او خيانت کند، تصوير ميکرد. کار را نيمه تمام رها کرد تا مدلهاي آرمانياش را پيدا کند. روزي در يک مراسم همسرايي، تصوير کامل مسيح را در چهره يکي از جوانان همسرا يافت. جوان را به کليسا دعوت کرد و تابلو را به او نشان داد. سپس جوان را به کارگاهش برد و از چهرهاش اتودها و طرحهايي برداشت.
سه سال گذشت، تابلو شام آخر، تقريباً تمام شده بود اما داوينچي هنوز براي يهودا مدل مناسبي پيدا نکرده بود. کاردينال مسئول کليسا کمکم به او فشار آورد که نقاشي روي ديوار را زودتر تمام کند. نقاش، پس از روزها جستجو، جوان شکسته و ژندهپوش و مستي را در جوي آبي يافت.
از دستيارانش خواست او را به کليسا بياورند، چون ديگر فرصتي براي طرح برداشتن از او نداشت. گدا را که درست نميفهميد چه خبر است به کليسا آوردند. دستياران داووينچي سرپا نگهش داشتند و در همان حالت، داوينچي از خطوط بيتقوايي، گناه و خودپرستي که به خوبي بر آن چهره نقش بسته بود، طرحي کشيد.
وقتي کار تمام شد، گدا که ديگر مستي از سرش پريده بود، چشمهايش را باز کرد و نقاشي پيش رويش را ديد و با آميزهاي از شگفتي و اندوه گفت:
- ((من اين تابلو را قبلاً ديدهام))
داوينچي شگفت زده پرسيد:
- ((کجا؟))
- سه سال پيش، قبل از اينکه همه چيزم را از دست بدهم، زماني که در يک گروه همسرايي آواز ميخواندم و زندگي زيبايي داشتم، هنرمندي از من دعوت کرد تا مدتي نقاشي چهره عيسي بشوم.
جواني که روزي از چهره اون داوينچي نيکويي رو کشيده بود تونست خودش رو به جايي برسونه که تبديل به تاريکي و زشتي بشه. ما انسانها خيلي وقتها به خاطر اينکه دوست داريم خودمون رو با ديگران مقايسه بکنيم و يا حتي خودمون رو کمتر از اونها بدونيم و سعي کنيم کارهاي اونها رو انجام بديم، خودمون رو از دست ميديم. کمي به اون چيزي که خدا ما رو براي اون آفريده فکر کنيم. قدر اون چيزي که هستيم رو بدونيم.
نوشته شده توسط دنیا در سه شنبه سوم دی 1387 ساعت 20:31 موضوع | لینک ثابت
سلام دوستان
اومدم که بگم حمیدرضا هستم اهل بابل وهمسایه دنیا...
هفت خان رستم رو گذروندم تا از دنیا خانم جواب مثبت بگیرم وبشم شریک زندگیش ...
دنیا منو از زیر ذره بین ردم کرد...تا حالا دیدین عروس به داماد بگه تمام مدارکت اعم از مدرک تحصیلی فیش حقوقی کارت پایان خدمت و...رو بیار ببینم.
تا حالا دیدین آدم واسه ازدواج سوء پیشینه بگیره.
پدرش خیلی زودتر بهم جواب مثبت داد اما خودش همه جوره منو سنجید...
راستش خیلی از این کارش خوشم اومد اصلا احساساتی نشد...دختر قوی ومحکمیه ودر عین حال مهربون...
وقتی سر سفره عقد بله رو گفت دلم لرزید مثل دفعه اول که دیدمش... انگار یه مسئولیت سنگین گذاشت روی شونه هام
خوشبختیم با اون تضمین شده هست واز خدامون میخوام بهم توانایی بده تا من هم خوشبختش کنم
خدایا بهم توانایی بده تا هیچ وقت نزارم اشک به چشماش بیاد
بهم توانایی بده تا مرد خوبی برای زندگیش باشم
خدایا شکرت که دنیا رو تو مسیر زندگیم قرار دادی
دنیای قشنگم!!! ممنونم که دستهای قشنگت رو تو دستهای من گذاشتی ...
نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه بیستم آذر 1387 ساعت 16:57 موضوع | لینک ثابت
آن مرد آمد
آن مرد با سبدی از بودجه آمد
آن مردبا هیئت همراه آمد
.......................
آقاي رئيس جمهور،اين خيلي خوب است که ما به استقبال شما مي آييم و شما وهیئت دولت به ما سر نمي زنيد.آخه ميترسيم اين همه کمبود و مشکلات، خاطر شما را مکدر کنه همين بهتر که ما به استقبال شما مي آييم،کف ميزنيم،سوت ميکشيم،شلوغ ميکنيم...خوش ميگذرد...
تو رو خدا ایندفعه دیگه نگو مازندران از نعمتهای الهی برخورداره ونیاز به صنعت و...نداره، تو که تو آمارگیری ماهری !!!بیا یه آمار از جوونهای مازندرانی که برای اشتغال به استان تهران،سمنان و....مهاجرت کردند بگیر... یه آمار هم از بچه هایی که پارسال زمستون به خاطر قطع گاز تلف شدن بگیر...بقیه رو نمیگم.....
......................
نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت
چه انتظار عجيبي!!! تو بين منتظران هم
عزيز من چه غريبي!!!
عجيبتر كه چه آسان ، نبودنت شده عاد ت
نه كوششي نه وفايي ؛ فقط نشسته و گوييم :
خدا كند كه بيايي!!!
زندگي قصه مرد يخ فروشي است که از او پرسيدند : فروختي ؟
گفت : نخريدند تمام شد...
نوشته شده توسط دنیا در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت 0:26 موضوع | لینک ثابت
خواستم بگم اگر منو روشن مي ديدي ، مي فهميدي که اونقدر نازک شدم که مي ترسم طوفان ... نه ، باد ....باد هم نه، نسيم ، نسيم آرام و نوازشگر منو با خودش ميبره . حالا تو دلت بگو زودرنجم..... وهمينطور مي خواستم بگم اگر اين روزها بيايي و از نزديک به پنجره ي اتاقم نگاه کني ، بوم نقاشي کوچيکي رو مي بيني که من ، منظره ي بد مستيهاي تو رو روش نقاشي کردم و البته خيلي واضح هست که تو رو نه نگران کشيدم و نه خجالت زده ونه ناراحت...... تو رو يوسفي کشيده ام که " نه از حيا به زليخا نظر نداشت / بيچاره تا به حال زليخا نديده بود ..."و نه اينکه فکر کني خودم روگذاشتم جاي زليخا ... نه! خودم را اصلا توي نقاشي نکشيدم...(محرم / نامحرم) .... نگران نباش به فکر آبروت بودم..... ولي خودت ميدوني که يوسف هم مجنون هست هم فرهاد و شايد کمي هم خسرو اما من که نه شيرينم نه ليلا(دروغ)....توی اون نقاشی نيستم . رفتم بالاي ارتفاعات شقايق تا خودم يکه و تنها کودکي را به دنيا بيارم شايد کمي مريمم ..... و نه اينکه فکر کني از اينهمه تنهايي ناراحتم ... نه ... من فقط ميخواستم در ملکوت تنها نباشم(بهانه)و تو به بهانه زهد نگذاشتي . فقط همين . و حالا که دارم تحيرم را انشا ميکنم تو ايستادی و داري غلطهاي املاييم رو بلند بلند به همه ميگي ... خوب معلومه که انصاف نيست واگه اينکار رو نکني وچون یه دخترم ميگن شايد .....؟مي فهمم که نميفهمم اما انصاف نيست.به خدا انصاف نيست.....
حالا وسط اينهمه آیه وحدیث وحکم و فتوی وقانون و.... بيا يک کمکي به من عاجز دربدر بکن ... نه اينکه خدا را ــ استغفرالله ــ بکني موجود ذره بيني تا من ببينم هااااا ، نه ... فقط بيا به من نشون بده تعبير اين خوابهاي آتش به جان گرفته وفکرهای درهم وبرهم چيه ؟! همين . همين و ديگه هيچي . قول مي دم گناه فکر کردن تو به حرفهای یک نامحرم رو بريزم به حساب جاري خودم.....
و بگو حکم نوشيدن اين قطره ها که از مژگان بلند و تيره من ميريزه ــ صبح و ظهر و شب ــ حلال هست يا نه؟؟؟
»»»»««««
ای زاهد خودنمای سجاده بدوش دیگر پی نام وننگ بیهوده مکوش
ستاری او چوگشت در عالم فاش پنهان چه خوری باده براو فاش بنوش
»»»»««««
زاهد به تو تقوی و ریا ارزانی من دانم و بی دینی وبی ایمانی
توباش چنین وطعنه می زن برمن من کافر ومن یهود ومن نصرانی
نوشته شده توسط دنیا در چهارشنبه هشتم آبان 1387 ساعت 21:11 موضوع | لینک ثابت
اين روزها وقتي از خواب بيدار ميشم عوض آهنگ گوش دادن، دلم مي خواد خودم رو کش و قوس بدم و خستگي از تنم بيرون بره ... اما خستگي انگار مال يک روز و دو روز نيست . دکترم ميگه اسمش خستگي مفرطه و من نمي دونم خستگي مفرط يعني چی ...! نمي دونم اما حسش مي کنم شاید وسط این همه ماده های قانونی گم شدم.... دیگه خنده هام بی صداست و مساحت لبخندم کم ميشه و تبسمم زيباييش را از دست مي ده و مدام اين گرماي لعنتي زيادتر مي شود و انگار عضلات اطراف چشمم داره تبخيرمیشه.....
يک لايه ي نامرئي را دارم از دل ذره ها بر مي دارم . دارم يک چيزهايي را کشف مي کنم که فکر مي کنم خیلی عجیبه ... بيا يک ذره جلوتر ... نه ، نزديکتر ... بايد يک چيزي را دم گوشت بگم . من چيزهاي تازه اي از جهان فهميدم فکر میکنم دیگه بزرگ شدم...بزرگٍ بزرگ.... تا حالا اگه گناه میکردم میگفتم خداجون من هنوز نوجوونم حق دارم اشتباه کنم .....اما حالا دیگه نمیتونم خودمو گول بزنم......آخه بزرگ شدم.
بر خاک بخواب نازنین،تختی نیست.
آواره شدن ,حکایت سختی نیست.
از پاکی اشکهای خود فهمیدم ؛
لبخند همیشه راز خوشبختی نیست
شاید زندگی آن جشنی نباشد که آرزویش را داشتی اماحال که به آن دعوت شدی تا
می توانی زیبا برقص(چارلی چاپلین)
نوشته شده توسط دنیا در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 1:40 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

دختری هستم از شهر بهار نارنج
زيباترين!
چقدر غريبي ميان ما!
آخر چرا؟ انگار خفته ايم!
انگار مرده ايم!
انگار رفته اي به بيابان بي كسي!
گويي نشان نمانده از آن خيمه گاه نور!
شايد گسسته اي! ...
نه! ما تو را ز شهر تبعيد كرده ايم!
ما دلبريده مردم از عشق نااميد!
ما مردم پليد! آه اي فريد!
دل بسته اي چرا به شفق؟ مهربان رفيق!
اشكم به پاي تو،
از جان دردمند بگويم براي تو!
خورشيد سبزپوش! دلگير و خسته اي؟!
مظلوم من! نام تو مرده است!
تنهايي تو را
اين روزها غروب هم از ياد برده است...
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY